تبليغاتX
بي تار و پود


بي تار و پود

 

مي شود كه نگاهت كنم ،

و خاطره هاي لعابدار زندگي را

ميان تنفس دلگير لحظه ها

و ستايش روزهايي كه هنوز

غرق عبادت اند ؟

...

تجسم گريه هاي پاييز

ماندگارترين حضور توست

پشت لبخندهاي شب

براي من.

...

گويي خلوص سجده هاي تو را

پشت كوك ساعت ها

گم كرده ام .

...

حرفي از ترانه ها بزن

دوست داشتني ترين واژه ها را

كنار چيده ام.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 5:17 PM توسط ... صنوبر ... | |

 

 

چقدر گيسوان شب را

براي آغوش پنجره دوست مي دارم ؟

و سايه بان چشم هايت را

پشت سطرهاي خواهش

...

ديوار دغدغه ي خاطره ها نيست

كه دست هاي سپيد تو را

در انزواي گريه هاي پاييز

از ياد ببرم

...

من از چشم هاي تو استخاره مي گيرم

براي خالي لحظه هاي پر تپش بهانه ها.

چقدر سطر به سطر نويسي

خوب است خدا.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:54 AM توسط ... صنوبر ... | |

 

روح خسته ي باران

گيج و مبهوت

لا به لاي انگشت هاي روز

چه عاشقانه مي دويد.

 

و من

بي تاب رسيدن ،

دست هاي مضطرب يك دوست را

پشت مردمك خواب ها

گرم حضور مي ديدم.

 

باران
               باران
                             باران

 

تمام احساس دلتنگي ام را

از گونه هاي ترك خورده شب

مي زدود.

و باز هم . . .

زمزمه ي فاصله هاي مرده در قعر گور!

 

دست از خودخواهي بر نمي دارم .

من براي خدا نقاشي كشيده ام!

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:33 PM توسط ... صنوبر ... | |

 

بخار لحظه ها

تشويش دقايق وصال

و آغاز زمين

...

آب مي ريزد از سنگ

هندوانه ها نفس مي كشند و

من به انديشه اي

فردا را مي بينم.

فردا نزديك است

از پلكِ ترم پيدا نيست ؟

...

من فردا را به دست روز ديدم

به دست قاصدك

به دست كودك

به دست تابستان.

من فردا را ديدم.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 4:45 PM توسط ... صنوبر ... | |

 

مهربانم ...

قصه هاي بي نهايت باران

مي ربايد همه از من

اين غم تنهايي !

خوشه هاي سبز رگ هايم

روي اين پيشاني

خالي از بوسه هاي خوشحالي!

 

و ادامه ي مطلب ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:3 PM توسط ... صنوبر ... | |

 

هنوز مانده است

آخرين بغض آسمان ...

و آخرين قفل ذهن آدم هاي كاغذي!

 

ميان هياهوي لحظه هاي شعر

خوشبختي ام دريچه ي آغاز رشد كودكي ست ...

 

مي دانم ، كه لحظه هاي وحشي بي تكرار

روياي صادق باورهاي من نيست .

 

و طعم گندمي آفتاب

زير پلك شب نشسته است هنوز.

 

سنگين و باراني

كه مهمانشان كنم به نقطه چين سكوت!

 

مي دانم ، حساسيت باد و

شلختگي روزها

به اندازه ي درك كودكي ام

مقياس عبور خنده هاي من و ضرب گريه هاي تو است!

 

پاك نمي شود

خيال بي فروغ شب.

ديو قصه ها هنوز ، به خواب نرفته است.

 

پ.ن : حرف دلم با فروغ در ادامه ي مطلب!

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:47 PM توسط ... صنوبر ... | |

 

زني از فصل قاصدك ها

 

از آغاز موسيقي بادها .

 

در شعله هاي بي رنگ وجودت

 

ستايش عشق را

 

به هرزه ها مي گويد انگار .... .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:38 AM توسط ... صنوبر ... | |


Design By : Night Skin